صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )
166
الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )
به قبول اسلام دعوت كرد . او در جواب گفت : شايد آن چه كه تو دارى همانند مطالبى باشد كه من به همراه دارم ! پيامبر فرمود : چه در بار دارى ؟ گفت : حكمت لقمان دارم . گفت : آن را بر من بخوان . بر پيامبر عرضه نمود . پيامبر گفت : اين سخن ، شيرين است ؛ اما آن چه من دارم بهتر و برتر است . آن ، قرآنى است كه بر من فرو فرستاده و - جملگى - هدايت و نور است . سپس پيامبر آياتى چند ، تلاوت كرد و او را به اسلام فرا خواند . آن شاعر خردمند ، ايمان آورد و گفت : بىگمان اين سخن ، شيرينتر است . وقتى به مدينه بازگشت در روز جنگ « بعاث » « 1 » كشته شد . سويد در اوايل سال يازده بعثت ايمان آورد . « 2 » ( 1 ) 2 - اياس پسر معاذ ، جوانى نو رسيده ، از اهل مدينه با هيأتى از طايفهء اوس به مكه آمد و از مردم قريش درخواست كردند كه با آنان عليه قوم خزرج هم پيمان شوند . اين رخداد كمى پيش از جنگ بعاث ، در سال يازده بعثت به وقوع پيوست كه آتش جنگ و ستيز ميان آن دو طايفه فروزان گشته بود و اوس از خزرج افراد كمترى داشتند . وقتى پيامبر از آمدنشان خبر يافت ؛ نزد آنان رفت و گفت : آيا مىخواهيد بهتر از آن چيزى كه در پى بىآن هستيد به شما عرضه كنم ؟ گفتند : آن چيست ؟ گفت : من پيامآور خدايم و مرا نزد بندگانش روانه كرده تا به توحيد و يكتاپرستى و دورى از شرك و دوگانگى فرايشان خوانم و نيز كتابى برايم ارسال داشته است . آنگاه دربارهء اسلام برايشان سخن گفت و قرآن خواند . اياس گفت : اى قوم ! به خدا ! اين برنامه ، از آن چه كه شما دنبالش هستيد ، بسى بهتر است . ابو حيسر انس ، پسر رافع دو مشت خاك مكه را بر سر و صورت اياس پاشيد و گفت : از ما دست بردار . ما براى كار ديگرى آمدهايم . اياس ساكت شد و چيزى نگفت و پيامبر نيز برخاست و آن هيأت بى آن كه به نتيجهاى برسند به مدينه بازگشتند . پس از بازگشت به مدينه ، طولى نكشيد كه اياس فوت كرد .
--> ( 1 ) - بعاث محلى است كه در آنجا جنگ اوس و خزرج پيش آمد . ( 2 ) - تاريخ اسلام ، نجيبآبادى .